|
شمع تنهایی من/حبیب الله رسا ای دوست دلم گلستانست به گلستان خوش آمدی
|
خدایاسال نوراسال وصل روی یاران کن خزان سردی دوری رازلبخندش گلستان کن صفای نوبهاری را،صفای عشق ورز ی را تمام هست ونیستی رافدای روی جانان کن (رسا) نوروز جشن ملی
زکوی یارمی آید نسیم باد نوروزی ازاین بادارمدد خواهی چراغ دل برافروزی اینک یک باری دیگردرآغازسال91/13 خورشیدی قرارداریم .وسال نوراکه درپیش رویمان داریم ،امیدواریم که سال خوش وپربرکتی راپشت سربگذزرانیم،سال نوما یک سال خجسته ونیک ،همراباصلح وآرامی برای همه مردم جهان واقع شود خدایاچنان کن سرا نجام کار توخشنودباشی ومارستگار نوروزیکی ازکهن ترین وسیعترین جشن ملی ما ست که همه ساله دراولین روزسال خورشیدی( روزی اول ماه حمل) درکشورهای مختلف چون افغانستان ،ایران،تاجیکستان،ازبکستان،قزاقستان....برگزارمی شود.نوروز ازدیدگاه مردم روزتولددوباره طبیعت دانسته ومیدانند.زیرادرهمین ایام وفصل زیبای سال است که طبیعت تازگی ،تراوت وزیبای گمشده اش رابازمییابد.... برفهاآب می شوند سبزههاازحاک برمی خیزند ولباس حریری خوشرنگش راکه منقش ازگلهای رنگارنگ بهاریست به جان طبیعت رنگ ریخته ای کبود وفرسوده می دهید.وانسان هاراازکنج خانه های متروک ودود زده برسفری زیبای رنگیدش دعوت مینمایند،احساس و روان انسانهاراتروات وتازگی بهاری ونوروزی می بخشد.وانسان هارادرزیری سایه درختان به شگوفه نشته وفرامیخواند.وپرستوهای مهاجروسایرپرندگان مسافرکه عطرنوروزی وبهاری ازکلامهاشیرین وبال های نازک ونازنین شان احسا س میگردد.این پرنده گان زیبادوباره به دیداری سرزمین هایکه سفرهفت سین راگشوده اند مهمان می گردند.وبرساکنان آن سرزمین سرودی دل انگیزی نوروزی رامی خواند. نوروز همانندصاعقه بهاریست است ،که طبیعت را ازخواب مست زمستانی بیدارمی نماید.آب های ذلال وخوشگوارازقلب کوهساران میجوشدوازدل جویبارهاباسازوترانه های عاشقانه مگذردومردم رابه کشت وکار،تلاش معرفی می نمایند. نوروزازهزاران سال پیش به اینطرف به عنوان برگترین وعمومی ترین جشن ملی وهمه گانی درآسیادرمیان اقوام مختلف برگذارگردیده وازارزش خاصی برخوردارمیباشد.زیراهیچ جشنی به منزلت وپایه جشن نوروزی که وسیعترین دایره رضایت وهمرنگی ،همدلی مردم ازان خودنموده است ،معادیل چینین چشن پرشگوه وعزیز نمتوانیم درفرهنگ وتمدن پرافتخار خویش بیابیم.بطوری نمونه: ماجشن های فروان درجریان سال داریم .اماهیچ کدام از انها به وسعت وهمگانی نوروز نمیرسد.خواه ناخواه یک سلسله اختلافات فکری ،اعتقادی، نژادی تاریخی،سیاسی ،مذهبی ،درآن ذیدخل بود،معمولاٌجنبه نژادی ،مذهبی، وگروهیداشته است ،اما نوروز برای مردم همیشه نوروزبوده است برای تمام کسانیکه ازاقوام مختلیف هستند داری مذاهب مختلیف هستند نوروز همیشه براساس یک پایه که عبارت ازجشن شادی همگانی،همفکری، همرنگی وهمدلی وزیبای .... درواقع اگرمابه فلسفه و به رنگ وبوی نوروز بنگریم؛ نوروزخود علامت ونشانه ای ازتاریخ وفرهنگ مردمیست که بابهترین امکانات وتوانیهایشاناین نوروزی خجسته راجشن وگرامی می گیرند.نوروز دوست داشتنیستبدلیل اینکه نوروز تمام دیوارهای مصنوعی قومی ،مذهبی،سیاسیلسانی را ....فرومی ریزد وهمه رادرزیر یک سقف نیلگون اسمان وبرروی یک بسترحریری طبیعت دعوت می نماید.وهمه راازیک سرچشمه ذلال شادی یعنی نوروزسیراب می سازد. درباره پیدایش نوروزدانیشمندان ما سخنان فراوانی گفته اند وبسیاری ازپژوهشگران مانوروزرابه جمشید منسوب دانسته اند ومعتقید اند بودند که روزی راکه جمشید برتخت پادشاهی نشست مردم آن روز را نوروزنامیدن وجشن گرفتند .شاهنامه فریوسی نمونه بسیارخوب رابرای مسله میباشد. اما بسیاری از نویسنده گان معتقیدند که نوروزیک جشن حکومتی نبوده زیراهرکاروعمل حکومتی همیشه موقتی بوده وبه زودترین مدت زمانی برچیده شده است .ودردست فراموشی سپرده شده است،امااستمرارواستقامت جشن نوروزنشان براین دلیل است که نوروزطرح شده نیازی روح وروان مردمی میباشد.که حتی درطول این دوران پرفرازونشیب بارها و بارها مورد تعرض وحمله عده ای ازمردم قرارگرفته است ، وحتی نورزویک رسمی انحرافی تلقی شده است ،مخصوصادر دوران حکومت خشونت آمیزی طلبان .که تمام همبستگی های قلبی مردم مارا وهم چنان هستی ،ثروت مادی ومعنوی ،علمی وفرهنگی این سرزمین باستانی ومعرفت خیزی مارابه لجن وعقب مانده گی کشانده بود ولی میبینم که باتمام این همه کینه توزی های وتخریب کاری ها نوروز شکوه وجلال همیشه گی اش راحفظ کرده است.وهرسال پرشکوه تروزیباتربرگذارگردیده ومیگردد. بسیاری ازتاریخ نویسان ومحقیقان معتقیدهستندکه جشن نوروزقبل اززمان جمشید وحتی قرنهاقبل اززردتشت بزرگواراین جشن درمیان مردم مروج بودند.چنانچه نوروزدرزمان حضرت ابراهیم درمیان بابلیان این مراسم برگذارمی شدند.ونمونه آنراهم قصه حضرت ابراهیم راذکرکرده کرده است. بهرصورت آیین نوروزی ریشه قبلی ودیرینه داشته وازقدیم الاایام تاکنون درمیان مردم برگزارشده وخواهد شد،نوروزمیراث همیشه ماندنی درفرهنگ واندیشه ها ی مردمسرزمینهای وسیع تمدن ماست ،نوروزدرواقع فرهنگ مشترک معنوی همفکری مردمان این سرزمین های پهن آوررادربردارد.وتمام اعضای قطعه قطعه شده راکه درپیکرهای دیگران پیوندخوردهاست یک باری دیگرنوروزاین اعضاهای متفرق رادردرپیکردیگرپیوند می زند.ونمی گذارد که شادیهای همکانی واحساس همدردی دردست فراموشی وبی خبری وجعلی سپرده شود... اثر:حبیب الله رسا
[ ۱۳٩۱/۱/۳ ] [ ٧:٤۱ ق.ظ ] [ حبیب الله رسا قمبری ]
[ نظرات () ]
روی تو
چه خوش می باردامشب ازدرودیواری بوی تو
چه خوش درآسمان دل شگوفته ماه روی تو
چه خوش امشب که امشب باتوام درخلوت رویا
منم آینه امشب غرق حسن و گفتگوی تو
ازاین شیرین تروصلی دراین عالم نمی بینم
که مثل شمع سوزم عاشقانه روبه روی تو
دمادم جامی شیرین عسل می نوشم ازچشمت
تبسم می کنم چون ماه ازطوق گلوی تو
خودت باغ گلی گل های عالم پیش توهیچ است
شقایق ازخجالت سرخ شددرشاخ موی تو
هزاران رحمت ولطفی خدای عشق میبینم
که جوشانست دراندیشه وافگاروخوی تو
من از روزی ازل باتو تعهد کردم وگفتم:
به روی دیده گان خویش مانم خاک کوی تو
به توگتفتم اکردنیاپرازحوروپری گردد
نمی ارزن دبرای من به قدری خال روی تو
نفس تادربدن باشد بیرون ریزم به یادی تو
میان گورخاکسترشوم درآرزوی تو
اگرازغرب برآیی بسوی شرق بشتابی
گلی آفتاب گردونم نمایم رخ به سوی تو
اگرروزی نمایی رخ به سوی یاری شیدایت
بسا ن گوسفند قربان شو درپیش روی تو
چه اسان ازدلتنگی رسا غمهای فراری گشت
به ان پیمانه ها می که نوشیداز سبوی تو اثرازحبیب الله رسا 8/8/2011 [ ۱۳٩٠/۱۱/۸ ] [ ۳:٠٠ ق.ظ ] [ حبیب الله رسا قمبری ]
[ نظرات () ]
یادی گاری دیدیم که آن عزیزهنرمند چی خط هانگاشت ازخودچه جاودانه اثرهابه جا گذ ا شت
بودهستی اواین همه آثار پٍربها اوخودبرفت ویادگاری بما گذ ا شت
جاداشت قمبری به دل جمله دوستان داغ عمیق اوبه همه قلب هاگذ ا شت حکیم اطرافی ١٧٬١٬٢٠ ×××× ازدیده اگرخون روان میگریم درسوگ رسای نوجوان میگریم درگوشه ویرانه دراین ملک غریب برمقبربی نام ونشان میگریم
حبیب الله رسا ٢٠٠۴٬٧٬١ [ ۱۳٩٠/۱٠/۱٩ ] [ ۱:٢۱ ب.ظ ] [ حبیب الله رسا قمبری ]
[ نظرات () ]
مادرجان آنوقت که ترادیدم که بادستان ضعیف ونازنینت برطربت برادرم تخم گلی همیشه بهاررامیکاشتی گلهای راکه تازه جوانه زده بود باقطره قطره اشک هایت سیراب میکردی امامادرجان! آنروزکه من بیمیرم چه کسی تخم گل همیشه بهاررا برسری مزارم خواهدکاشت ؟ چه کسی ازمن دراین شهرغربت یادخواهدکرد؟ چه کسی دست مغفرت رابرایم بلندخواهد کرد؟ چه کسی با احساس مادرانه برمزارم خواهد گریست؟ نمیدانم ..........شایدهیچ کس....... امامطمینم که گردبادهای وحشی هرزه گرد تخم خارهای صحرائی را برتربتم خواهدکاشت....سبزخواهدشد جیل های صحرایئ آنگاه برگلهایم خواهد نشت شیره های تلخ بیکسی ام خواهدچشید ونغمه های سردتنهایئ وبکسی ام خواهدخواند اماهیچگس چیزی نخواهد فهمید وصدای دل انگیزش چون جسم من دردل خاک تاریک وسیه خواهد پوسید ونشانی ازمن نخواهد ماند اماایکاش ،گردوبادی برمی خواست مشتی ازخاکم را باخودش به سرزمینم میبرد ودردامنه هاوسخره های بلندوطنم میافشاند تامی توانستم دربهارباشقایق های غریب شگوفه میکردم رنجها،دردها،داغمهایم رابه دوستانم به تماشامئ گذاشتم ولی افسوس! آنقدرمرادست سرنوشت ازتودورکرده است که حتی باد ازنفس می ماند.......به تونمیرسیم پس وقتی به تونرسم ....هرکجاکه باشم آنجاغربت است ومن غریب ،مسافر... قاصدی ازکوچه های رنج درد، کوه درانفجار...کتاب ناخوانده قصه ناتمام..... نهال برگ ریزوبادخورده تربتم بی نام ونشان
اثرازحبیب الله رسا
[ ۱۳٩٠/۸/٢۳ ] [ ۱:٥٦ ب.ظ ] [ حبیب الله رسا قمبری ]
[ نظرات () ]
هرنفس هرلحظه می بینم ترا روی برگ گل وعطرنوبهار درسیتیغ شانه های هندوکش دربهاران باگل سرخ مزار زنده ام من زنده ازآن لحظه ها درکویردرد ناک بی کسی میشود سرسبزباغ خاطرم ازهوای خانه های کاهگلی هرچه بودآنجااگرویرانه بود بهرمن ویرانه هاگلخانه بود سفره ام گرلقمه یی نانی نداشت لیک شیرین ازخوری شاهانه بود جمله دارای من این چیزبود چای تلخ ونان گرمی تنوری روزهای سردبارانی وبرف گردهم بودیم دوری صندلی رفته تنهامانده یادوخاطره ازهمین دریای تندی زند گی بازمیکارم به خاکی خشک دل تخمی آن گلهای سبزی همدلی شاید آن گل بار دیگرسرزند در کویرخشکی بی دریای ما بازاین صحراشود ازوی چمن مشک و گل افشان شود فردای ما
حبیب الله رسا6/8/2004
[ ۱۳٩٠/۸/۱٢ ] [ ۱٠:۳٠ ق.ظ ] [ حبیب الله رسا قمبری ]
[ نظرات () ]
شهری من
عیدی سعیدفطررابه همه دوستان وهموطنان عزیزم تبریک می گویم.ازخداوند پاک عیدی خوش ،همراه باسعادت ونیک فرجامی برای همه شماعزیزان آرزمندم.طاعات وعبادات شماقبول درگاه حق انشاءالله. این پارچه شعرتحفه ناقابل است برای شمادوستان امیدکه موردپسندشماعزیزان قراربگیرد..حبیب الله رسا شهری من عیداست غرق لاله وگلهاست شهری من زیبا ودلفروزدل آراست شهری من زیباودل نیشین دلفروزوخوشمنا مثل عروس خوشکل وزیباست شهری من مثل ستاره شهری جهان خیره دربرش تابان چوماه یکه وتنهاست شهری من ازرنگ لاله زارحنابسته دست ها ازاشک شوق دجله ودریاست شهری من ازسنگ ماشه فرش شده تامزارگل گل پوش،گل فروش،گل اهداست شهری من گلهاکشیده صف، به کوهسارودامنش گلخانه ی خیال وتمناست شهری من لبخندهاشگوفته به لب های گلعذار آری نسیم رایحه افزازاست شهری من دیگرمجوبهشت برین راتودرکتاب بنگرکه آن بهشت مصفاست شهری من مهروفاعشق شگوفته است هرطرف الگوی مهروعشق ومداراست شهری من دربین باغ زاروگلستان رنگ رنگ چون سروسربلندوقدآراست شهری من ام البلاددامن عشق است ومعرفت گهواره ی جمال وسیناست شهری من با این همه غصه و اندوه بازهم چون کوه استوار،تواناست شهری من خوشبوی،خوش کلام،خوش رنگ،خوش صفت خوش روبه شهرعشق مسمی ست شهری من باورکنیدهموطنی نازنینی من مانند کعبه زینت دلهاست شهری من مجنون منم به عشق توداندخدای پا ک تصوری زنده ی رخی لیلا ست شهری من سال نواست خانه گلهاست شهری من فصل وصال ودیدن رویاست شهری من
اثرازحبیب الله رسا 2011/5/13
[ ۱۳٩٠/٦/۸ ] [ ۳:۳٢ ب.ظ ] [ حبیب الله رسا قمبری ]
[ نظرات () ]
بهاری رحمت
بردمن چون لاله های خوشمناخوش آمدی ای فروغ جاویدان برقلب هاخوش آمدی آمدی بینانمودی دیده ی کوری مرا دیدن این جمع عا شق آشنا خوش آمدی مثل باران بهاری دردل دشت کویر ای بهاری رحمت بی منتها خوش آمدی نوبهاران ازتومیگیردهوای تازه ای ای تبسم برلب گل غنچه هاخوش آمدی دسته دسته صف به صف گلها شگوفته دررهت ای گلی باغی عزیزی مصطفی خوش آمدی درد ناپیداست درمان وعلاجش روی تست ای طبیب حال این افسرده هاخوش آمدی سفره یست بی نان اماباده اش عشق وخلوص ای صفابخشی دلی بیمارما خوش آمدی یک به یک سرمیبرند غنچه ی باغ ترا وارثی گلزاری دشت کربلا خوش آمدی پای مجنون ترابوسیده خاری هردمن دیدن مجنون دراین مجنونسراخوش آمدی هجرت وآواره گی قلب عزیزان را شکست ای تسلی درد لی غمبا ری ماخوش آمدی اثر:حبیب الله رسا 2007/5/7
[ ۱۳٩٠/٤/٢٦ ] [ ٢:٢٧ ب.ظ ] [ حبیب الله رسا قمبری ]
[ نظرات () ]
"میله یی سخی" چیده چیده دامن ازگل بوری ده میله یی سخی " بوری ده میله یی سخی" بوری ده میله یی سخی" پرزده غمبورزده بوری زشهری بیکسی " بوری ده روضه سخی" بوری ده روضه یی سخی" دل شده پردل شده سیرازدیاری دیگری "ازدیاری دیگری"ازدیاری دیگری" آرزو مانده به دل یوریم به شهری مادری "سوی شهری مادری" سوی شهری مادری" بوری باقوموبیشینیم زیری یک سقف گلی زیری یک سقف گلی " زیری یک سقف گلی جان ودل ره پرنمایم ازصفاوهمد لی ازصفا وهمد لی " ازصفا وهمد لی **** هموطن بوریم وطن،بوریم به آن شهری خودی سوی یاری دایمی "سوی یاری دایمی" کفتران چشم انتظاره برسری روضه سخی برسری روضه سخی " برسری روضه سخی لا له ها پاشیده درهرسو نسیم زندگی مشک وعطری زندگی " مشک وعطری زندگی می تراود ازلبانش نغمه یی خوش آمدی نغمه یی خوش آمدی" نغمه یی خوش آمدی **** دل شده مشتاق دیداری شه مردان علی "یاعلی مولا علی" "یاعلی مولا علی" چیده چیده دامن ازگل بوری ده میله یی سخی " بوری ده میله یی سخی" بوری ده میله یی سخی" مشکل داریم مشکل ازکرم کن حل علی "یاعلی مولا علی" "یاعلی مولا علی" پرچمت بادا بلند دایم سری روضه یی سخی بر سری روضه یی سخی" سری روضه یی سخی" نوبهارآوربه این کشور بهاروتازگی نو بهار وتازه گی"نو بهارودل خوشی" باری لاها هدیه فرما بین مرد م دوستی " صلح وعشق وآشتی" " صلح وعشق وآشتی"
حبیب الله رسا 08/12/2005
[ ۱۳٩٠/٤/٢ ] [ ۸:٢۱ ق.ظ ] [ حبیب الله رسا قمبری ]
[ نظرات () ]
ای دوست دلم گلستانست به گلستان خوش آمدی
بارید چمن کارید صدلاله آزادی ازاسوه سخن دارم از اسوه ی آزادی ازشیردل دوران ازقله ی آزادی بادوست سخن دارم ازبوذروازسلمان ازسینه آتش خیزازشعله ی آزادی بادوست سخن دارم ازشیرژیان خویش شیری چینن غرید درصحنه ی آزادی خالق زدلیران بود وی خالق آزادی عنوان نجات ماست برصفحه ی آزادی خالق زدلیران بود ازابربهاران بود بارید،چمن کارید صدلاله ی آزادی خالق زدلیران بود اززره شیران بود احیای نوین بخشید د رچهره ی آزادی طوفان رهایی بود تاریخ به موج آمد هرگوشه چراغان شدزین لاله ی آزادی اوحرریاحی بودافکاری حسینی داشت صدپاره بدن گردیددرجبهه ی آزادی آزادی ،ونه گوی اسلام بماآموخت خالق به نمایش مانددرصحنه ی آزادی موسی زمانش بودهمدست خلیل الله طاغوت زمان راکشت باتیشه ی آزادی بردارجفاخندیدچون وی گل مریم بود تاریخ جوان گردیدزین خنده ی آزادی هم جوی شهیدان شد،سرمشق دلیران شد زیبابه خداپیوست باخنده ی آزادی ننگ است برآن ملت کزیادبرد اورا حیف است نهان گردداسطوره ی آزادی اثراز:حبیب الله رسا نیوزیلند
[ ۱۳٩٠/۳/۳ ] [ ۱٢:٠٢ ق.ظ ] [ حبیب الله رسا قمبری ]
[ نظرات () ]
نام مادر
جهان امروز دارد رنگ دیگر نسیم اززلف گلهایش معطر میان آسمان سبزخورشید به رنگ زر نوشته نام مادر نفس ازشور درجانم نمانده چوبشنیدم که آمدروزی مادر بناکردم برایش قصری ازگل زمیخک ،ارغوان هالاله بستر کجاقارون به من زورازماید که دارم ثروت اعلی چومادر گشوده بال پرواز بلبل د ل طواف شمع مادرکرده درسر شکوهش پرشکست بال فلک را قدم بوسش شده پروین اختر منم شاهین جهان زیر پری من شهنشاهم تو باشی دربری من
اثراز:حبیب الله رسا [ ۱۳٩٠/٢/٢۱ ] [ ٢:٠٢ ب.ظ ] [ حبیب الله رسا قمبری ]
[ نظرات () ]
چراغ شبی ایند یار
این عمربه ابرنوبهاران ماند این اشک به سیل کوهساران ماند ایدوست چنان بذی که بعد مردن انگشت گزیدنی به یاران ماند اینک چهارسال میشودکه درسوگ یکی ازمتفکران هنری وعلمی مان یعنی مرحوم رحمت الله رسا نشسته ایم .چهره این نوجوان یک چهره بسیارنشناخته وغریبیست درمیان همه ی هنرمندان ،شاعران،نویسنده گان،دانشمندان معاصری افغانستان . سروش غیب نداداد گل نمی ماند بجای بمان زشمیمت یادگارایدوست به وقتی شعرونظم مرااگرخواندی به یاداین گل آوره غمگسارایدوست امروز گردهمای دوستان بخاطر یاد بوداین نوجوان نیکوست که نه تنها یادی مرحوم رحمت الله رسارا بلکه یادی همه ی نویسندهگان ،هنرمندان ،شاعران گمنام سرزمین ماتم زده خویش راکه نقاب خاک رابسر کشیده اند سزاواراست گرامی بداریم.ونگذاریم یادوخاطرات این عزیزان دردست فراموشی سپرده شوند.ونگذارآثاری به جای مانده ای این عزیزان موردی بی مهری قراربگیرد.این وظیفه همه ماست که دست دردست هم داده و با تلاش وعشق آثارویادگاری های این عزیزان را ازگوشه وکنارجمع کرد دردسترس نسل نوین قراردهیم .وبااین همکاری های فکروعلمی ،قلمی وهنری می توانیم آینده تاریک کشوری مظلوم مارابه آینده درخشان مبدل ساخت. اگرباشدتلاش جستجوها توان ازدرددرمان آفریدن زخاک تیره افسرده ای دشت توان رنگین گلستان آفریدن رحمت الله رسا درست بیست چهار سال پیش درسراب تبقوس درولایت غزنی درولسوالی جاغوری دردامن یک فامیل هنردوست وفرهنگی چشم به جهان گشود.رسادرهمان سینین کودکی پدرش راازدست داد.ازآن به بعدمادرش مسئولیت وسرپرستی فرزنداش را بهعده گرفت.رساتحصبلات ابتدایش رادرلیسه هدایت جاغوری آغازکرد.وی همزمان بااصول ودرسهای حوضه نیز آشنا شد. رحمت الله رساازهمان دوران کودکی از استعدادفوق العاده خدادادی برخورداربود.رسا دردوران تحصیلاتش ازجمله ای شاگردان تراز اول بود.دوستان وهمقطاران رسا ،رسا راجوان غیرتمند ،هنرمند ،درد مند وروشن ضمیری میدانیستند ومی شناسند.
رسادرسال ۱۳۷۶دوره لیسه راختم کرد.وبادوستان انش به دانشگاه بامیان قبول شد.چون دراین زمان دانشگاه کابل ومزارشریف درآن زمان دراثرجنگ های داخلی مسدودشده بود.دراویل بهار١٣٧٧ بادوستان همدوره اش پیاده به طرف بامیان رفتند.این سفربرای رسا یک سفرساده نبودبلکه این سفر،برای رسا بسیارپرمعنی واشتعال آوری بود.وی دراین سفرحاصلات زحمات چندین ساله خویش رادرپرده خیالاتش نقاشی میکرد. رسادرجریان تحصیلاتش دربامیان به علاوه درسهایش توانست مدیریت ماهنامه راعهده دارشود.ریس دانشگاه بامیان پس ازشناخت شخصیت علمی وهنری ایشان به وی دفترمخصوص وسایل مهمی مورد نیازدفتر رابرای ایشان تهیه کرد.وی دراین دوره کوتاه به کامیابی ها چشمگیری ارزنده نایل آمد.ایشان دراین دوره کوتاهی طلایی بقول خودش توانست دوستان واطرافیانش را به رقابتها مثبت علمی تشویق وترغیب نماید.سقوط بامیان توسط نیروی طلبان باعث شد که رسا به زادگاهش برگردد.رسا دوباره به تدریس وتشویق نوجوان پرداخت.ولی افسوس جنگهای خانمان سوزداخلی وضعیت وشرایط زندگی رانه تنها بررسابلکه برای همه ساکنین کشورتنگ وتنگ ترساخت،تااینک رسا مجبورشد،رخت هجرت رابه مقصداسترلیاببندد.ولی رسامدت بیش ازیکسال درجزیره نارو ماند.وی دراین مدت به تدریس زبان انگلیسی پرداخت.رسا تسلط بسیارخوبی به چهارزبان انگلیسی ،اوردو،فارسی ،پشتو داشت.رساپس از یک نیم سال ماندن درجزیره دردناک نارو (که درواقع قفس رنج ودرد بودبرای او همه هم سرنوشتانش) رهایی یافت.ودرشهرزیبای نیوزیلند قبول شد.رسامدت کوتاهی رادراین شهرسپری کرد.وبالاخره خاک این شهرغریب ودورافتاده رابرسرکشید. رساپس ازرفتنش باهنرهای زیباوارزنده ای خویش مزارش رادرقلب دوستان وهموطنانش قرارداد.اگرچه شروع کاری اش ازجای کوچک بود ولی بااهداف بسیاربلند انسانی وارزیشمندی درحال حرکت بود.وی با هنری زیبای خطاطی ،شعر،اخلاق ،وخدمت بی ریا یش به مردم حیات دوباره ی پس ازمرگش رابرتابلوی هنرمندان جهان خطاطی کرد.رساهنری خطاطی راازاستادش جاجی میرزایی آموخت،ولی شعروشاعری ونویسنده گی رابیشترازاستادان چیره دستش جناب محترم یونس قهرمانی،استادعلی کریمی ،استادعلی جان قاسمی ومرحوم شاد روان دکترعلی شریعتی تاثیرپذیرفت بود.رسا چمشان زیباونیکونگرش رابرای همیشه از این دنیابست.روحش شادوراهش سبزوگرامی باد. حبیب الله رسا [ ۱۳٩٠/٢/۱٤ ] [ ۳:٥۳ ب.ظ ] [ حبیب الله رسا قمبری ]
[ نظرات () ]
هم نفس
هرروز به بوستان می روم مثل پروانه هرگلی رامی بویم شایدبوی تراازگلهای خوشرنگ استشمام کنم وسراغی تراازگلهای خوشبومی گریم وشبهاتاصبح گاهان باستاره گان آسمان بیدارمی مانم تاشایدصورت زیبایت را درآینه روشن ماه تماشانمایم ونفس نفس زنان بال بادتندسیرصبا بدنبالت می دوم تاشایدتراپیداکنم به چشمان قشنگ وزیبایت وخیرمیشوم به این امیدکه شاید خاطرات شیرین رفته را درچشمانت دوباره تماشا نمایم ویاشایدبتوانم چون توباشم یاشایدسایه ات شوم باتوهمگام وهمنفس پستی وبلندی های زندگی راباهم بی پیمایم اثراز:حبیب الله رسا
[ ۱۳٩٠/٢/۱۱ ] [ ۱:٢٥ ق.ظ ] [ حبیب الله رسا قمبری ]
[ نظرات () ]
برای دیدن گل
خبررسیدوطن غرقه درچمن گشته هوای شهرپرازعطری یاسمن گشته خبررسیده درودشت وکوهساری دمن قرارگاهی گلی سرخ ونسترن گشته
اینک به دیدن ماه چه بی تحمل موروم بادسته ازسبدگل به شهری کابل موروم موروم به کوه دامننش به گلعذاروگلخنش به هرکناره دامنش باعطرسنبل موروم برای دیدن یارچه به تحمل موروم **** موروم به شهری دوستان که جمله یارم آنجاست صبروقرارم آنجاست فصل بهارم آنجاست داروندارم آنجاست" شهرودیارم آنجاست دیدن روی یاری مقبوله کاکل موروم اینک به دیدن یار چه بی تحمل موروم
**** موروم به شهر آشنا حضوریاری باوفا به آن بهشت باصفاشهر ی چینداول موروم موروم به شهرعاشقان کناری یارودوستان به شاخسارگلستان بارقص بلبل موروم برای چیدن گل به شهری کابل موروم **** موروم به شهری آرزوبهانه کرده جستجو بسوی یاری خوب رو به صد تمایل موروم موروم به خیل ارغوان به آن دیارگلفشان حضوری ماه مهربان پی تجمل موروم بازبه دید ن گل به شهر کابل موروم
اثراز: حبیب الله رسا
[ ۱۳٩٠/٢/۸ ] [ ۱:۳۱ ق.ظ ] [ حبیب الله رسا قمبری ]
[ نظرات () ]
گنگوی جاغوری (تقدیم به زادگاهی زیبایم وتقدیم به همه ای عزیزانیکه یادوخاطره ماندنی بااین شهردلفروزدارند .وتقدیم به دوستانیکه درآرزوی دیداری این بهشت دلنیشین هستند)
گنگوی جاغوری بیاورای صباامشب برایم بوی جاغوری ویاامشب مراباخودببردرسوی جاغوری ببرآنجارهایم کن میان دشت گندم زار ببرآنجاکه ازنزدیک بوسم روی جاغوری ببرآنجارهایم کن کناری ماهی شب افروز بی بینیم سیرزآنجاقامتی دلجوی جاغوری ببرآنجا که باچشمانی دل بینم دیارم را ببرآنجا که بندم خویش درگیسوی جاغوری ببرآنجارهایم کن به شاخی قله ای توپ سر ازآن اوجی بلند بینم شهروکوی جاغوری بیبینم دوستانم صف کشیده برلبی میدان تنومندتربیبینم شاخه وبازوی جاغوری چوشبدرخویش رابینم دروگشتم به داسی عشق به داسی آبروان مه رخی گلروی جاغوری بی بینم چارتا مه روگرفته گوشی جوالی من آرارم می تکانم شاخی زردآلوی جاغوری بیبینم باغ وگلهاراخمیده شاخ اندرشاخ بی چینم دامنی ازسیب وشفتالوی جاغوری عجب طعمی گواراداشت راف و"وکه" وچوگری زدل برچیدطعمی قند را تل خوی جاغوری بیبینم آبشاران می خروشد دردلی دره به هرجاعطرافشانده گلی خوشبوی جاغوری چراغان گشته کوه از لاله وگلهای سرخ شلبید سلامی میدهد برمن گلی شب بوی جاغوری زشاخی کوهسارآیدصدای کبکی خوالحان به گوشی من رسدپای کوبی آهوی جاغوری بیبینم برلبی جلگه کناری چشمه ودریا شگوفته ماه شب آراکناری جوی جاغوری چه شبهای گوارای که میدیدم به چشمانم شگوفته کهکشان برشاخه ای ناجوی جاغوری درآن شهری وفاوعشق سخن جزگل نبایدگفت دلی ظلم وستم خون است ازپل خوی جاغوری بگوبازورگویان جهان دست ازستم بردار شراری مرگ می بارد ازکاموی جاغوری مجوایدل نخواهی یافت هرگزهم طرازی او فقط درلاله خواهی دیدخوی وبوی جاغوری کناری غنچه ایستادم دلش واشد به گوشم گفت همینک خواب دیدم مردمی خوشروی جاغوری لبش بوسیدم ورویش نوازیش دادم وگفتم شگوفنه روبروی تو گلی بی بوی جاغوری مریضم سخت تبدارم من امشب دردل غربت تولطفی کن صبا آورکمی گنگوی جاغوری دراین دنیاچی دارم من که تقدیمی رخش سازم به جزاین دل که سازم قاب عکسی روی جاغوری بگوحرفی رسا را ای صبابا تاجرانی شهر به یک دنیا نخواهم دادتاری موی جاغوری اثراز:حبیب الله رسا [ ۱۳٩٠/٢/٤ ] [ ۱:۳٩ ق.ظ ] [ حبیب الله رسا قمبری ]
[ نظرات () ]
کابل شهری رویای من
اگرتمام جهان رابه من دهی ندهم به یک؛ نام دل افروز وزنده ی کابل تمام این همه کاخ بلندوسربه فلک به کلبه های غم انگیزوخسته ی کابل تمام آینه قد نما و کاسه جم به اشک یخ زده ی چشم ودیده ی کابل زبان چقدربه غربت به تلخی می چرخد شیرین لبم ز الفاظ و لهجه ی کابل بسان عطری دل انگیزی دره پغمان بهاری رایحه ریزاست کوچه ی کابل تراوت وکرمی فصلی نوبهاری را همیشه قصه کند سروی تازه ی کابل صفاوبخشش این قوم مثل خورشیداست بسان آب گوارای چشمه ی کابل چه خوشگوارزمان بود آن زمان مهتاب گذاشت بوسه شیرین به گونه ی کابل تمام عمردعامی کنم ستاره شوم تمام شب نشینم نظاره ی کابل همیشه این دل تنهادقیقه می شمرد که پرکشدبه سوی کرانه ی کابل نگاه دوخته ام، که نو بهار باز آید ومن شگوفه شوم روی شاخه ی کابل سپس میوه شوم مثل سیب سرخ اما بدست طفلی یتیمی گرسنه ی کابل بگوبه بلبل خوشخوان وخوشنوای چمن مخوان به باغ دلم جزترانه ی کابل سحر زباد شنیدم که گفت اسم رسا نوشته اند به برگی بنفشه ی کابل
اثراز:حبیب الله رسا نیوزیلند 3/8/2010 [ ۱۳٩٠/٢/۳ ] [ ۱:۱٢ ق.ظ ] [ حبیب الله رسا قمبری ]
[ نظرات () ]
|
|
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |